X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ابزار رايگان وبلاگ

وبلاگ گلستان معنوي قرآن - انحطاط فرهنگی در آيينه قرآن

آخرين مطالب افزوده شده به وبلاگ


  • درباره سوره هاي قرآن
  • آداب تلاوت قرآن كريم
  • چهل حديث قرآني از ائمه
  • چگونگي نزول تدريجي قرآن كريم
  • «سلام» با تفكر در آيات قرآن
  • موضوع: ساير مطالب | تاريخ ارسال: 1392/11/30

    براي روشن شدن انحطاط فرهنگي يك جامعه و عادت زشت مردمان آن، به برخي از ويژگيهاي مردم عصر جاهلي بر اساس آيات الهي اشاره مي‏كنيم:


    افتخار به حسب و نسب و امور بيهوده

    در جامعه جاهلي، بر اساس انديشه‏هاي خرافي، ارزشها تبديل و دگرگون شده بود. آنان به چيزهايي افتخار مي‏كردند

    كه ارزش و قيمت حقيقي نداشت؛ زيرا هر گروهي بر آن بود تا حسب و نسب قبيله خود را به رخ ديگر قبايل بكشد و بدين وسيله بر آنها فخر بفروشد.

    آنان تا آنجا پيش رفتند كه دو قبيله، در شمارش افراد قبيله خود به رقابت برخاستند و تا آنجا پيش رفتند كه به شمارش قبر مردگان خود پرداختند.(20) اين فرهنگ زشت در دو آيه قرآن منعكس شده است:

    -أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتّي زُرْتُمُ الْمَقابِرَ-(21)

    يعني: خوي فزون‏طلبي شما به آن جا كشيد كه (براي شمارش مردگان) به شمردن قبور پرداختيد.

    وقتي مردمان يك جامعه به رشد فكري و فرهنگي دست مي‏يابند، افتخارات آنان جلوه‏هاي الهي و انساني پيدا مي‏كند و آنگاه كه در زمينه فكر و انديشه و ايمان به پستي گرايش مي‏يابند،

    به چيزهايي افتخار مي‏كنند كه هيچ ارزش حقيقي و عقلاني ندارد و همانند مردم جاهليت به اموري بر ديگران فخر مي‏فروشند كه نشانه پشتوانه فكري بسيار پست و زشت است.


    فرهنگ زنده به گور كردن دختران                                                                           

    يكي از نشانه‏هاي انحطاط فرهنگ در جامعه، برتري‏جويي پاره‏اي از افراد آن بر گروه و يا جنس ديگر است.

    در جامعه جاهلي، مردان به گونه‏اي خويش را از زنان برتر مي‏شمردند كه جنس زن را نشانه سرافكندگي و شرمساري به حساب مي‏آوردند. خداوند درباره ديدگاه آنان چنين مي‏فرمايد:

    -إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُْنْثي ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ-(22)

    يعني: زماني كه به يكي از آنان خبر تولد دختري داده مي‏شد، از فرط خشم، چهره‏اش سياه و تيره مي‏گشت.

    و درباره زنده به گور كردن دختران مي‏فرمايد:

    -بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ-(23) يعني: به كدامين گناه كشته شد.

    و در آيه‏اي ديگر اين عمل زشت ايشان را سفيهانه و بر گرفته از جهل معرفي مي‏كند:

    -قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ-(24)

    يعني: به حقيقت آنان كه فرزندانشان را سفيهانه و بدون آگاهي كشتند، زيان كردند.


    ظلم و انحطاط فرهنگي جوامع


    ظلم و ستم به همه گونه‏هاي ياد شده، تجاوز به حق حاكميت الهي است كه انسان را از معنويت و به‏كارگيري مسائل الهي - انساني دور مي‏گرداند

    و او را در فرومايگي انديشه و رفتار شخصي و اجتماعي پيش مي‏برد و به انواع گوناگون فسق و فجور كه نمايه‏هاي اصلي انحطاط فرهنگي به حساب مي‏آيند، وامي‏دارد.

    افزون بر اين، ستمگران با زور و انواع حيله‏ها، به حقوق ديگران تجاوز مي‏كنند تا ثروتهاي زمين را به ملكيت انحصاري خود در آورند و هدف اصلي‏شان اين است كه مردم را در چارچوب شرايطي كه خود مي‏خواهند به استثمار فرهنگي و مالي بكشانند.(25)

    اسارت طبقه محروم در چنگال قدرتمندان ستمگر، آنان را از تكامل فكري و معنوي و تعالي فرهنگي جامعه باز مي‏دارد.

    انديشه حفظ حيات و دور كردن خطر مرگ از گرسنگي، بيكاري و بيماري و مدام در پي تأمين روزي خويش دويدن، نه تنها فرصتي براي تفكر درباره مسائل ديگر زندگي و جستجوي حقايق باقي نمي‏گذارد

    بلكه عمده مسائل فرهنگي را تحت الشعاع قرار مي‏دهد و افراد اجتماع را نسبت به ارزشهاي فرهنگي اجتماع اسلامي و انساني خويش بي‏تفاوت مي‏سازد.

    اگر گونه‏هايي از ظلم و ستم ياد شده، به صورت غير مستقيم سبب انحطاط فرهنگي جوامع مي‏شود،

    بي‏شك رواج فسق و فساد و شكستن موازين شرعي و اخلاقي، به اختلال در روابط اجتماعي و پديده‏هاي حياتي جامعه و طبيعت مي‏انجامد و به صورت مستقيم فرهنگ جامعه را تحت تأثير قرار مي‏دهد.(26)

    بنابراين، بايد توجه داشت كه زنجيره ياد شده در تجازو از حدود سه گانه (ظلم ميان انسان و خدا، انسان و مردم، انسان و خويشتن) يكي از ريشه‏هاي ايجاد انحطاط فرهنگي در جوامع به شمار مي‏آيد.

    از اين رو، همان‏گونه كه اگر يك جامعه با حق و عدالت تدبير شود و به سوي آن حركت نمايد، به ترقي و سعادت و تداوم ارزشها مي‏رسد،

    اگر در مسير باطل و ستم قدم بردارد، به ذلت و پستي فرهنگ نزديك مي‏شود.


    حاكمان ظالم و فاسد زمينه‏اي براي انحطاط فرهنگي


    يكي از مهمترين عوامل گسترش منكرات و فساد و انحلال هويت فرهنگي در جامعه، حاكم فاسق و ظالم است كه به گونه‏اي سرمنشأ همه زشتيها و در رأس هرم انحطاط فرهنگي به حساب مي‏آيد:

    -وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ-(27)

    يعني: و از پي خواهش‏هاي آن قومي كه خود گمراه شدند و بسياري رانيز گمراه كردند و از راه راست دور افتادند، نرويد.

    در هر جامعه‏اي كه مشكل حكومت و سلطنت كافر و ظالم وجود دارد، منكر اساسي، وجود آن حاكم است كه سر چشمه همه زشتيها است

    و قبل از هر منكر جزئي بايد چنين منكري را زمينه و ريشه انحطاط فرهنگي جامعه دانست.

    در غير اين صورت، تلاش صالحان در مواجهه با زشتيها به هدر خواهد رفت و با ابزارهاي تبليغاتي خوبيها، زشت تلقي مي‏شوند

    و زشتيها، ارزش و حق، نمايان مي‏گردد. قرآن اين افراد را كه در صدد گمراهي و جلوه دادن ضد ارزشها در نظر مردمان برمي‏آيند، ظالم و مورد لعن و نفرين خداوند در قيامت معرفي مي‏كند.(28)

    حاكمان ظلم پيشه، خويش را معيار و ملاك تعيين ارزش و ضد ارزش مي‏دانند و در عمل بادگرگوني ارزشها، در پي اهداف خود مي‏روند.


    خدا فراموشي


    -وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ-(29)

    يعني: و شما مؤمنان مانند آنان نباشيد كه بكلي خدا را فراموش كردند و خدا خودشان را از يادشان برد؛ آنان به حقيقت، بدكاران عالمند.

    بر اساس اين آيه، پيامد فراموشي خود رحماني و ملكوتي، فراموشي خداوند است. علامه طباطبايي در اين باره مي‏فرمايد:

    اين آيه عكس نقيض حديث معروف نبوي است كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند:

    -من عرف نفسه عرف به- يعني اگر انسان خود را نشناخت، مطمئنا خالق خود را هم نمي‏شناسد. پس اگر انسان در اثر ناداني، غفلت از حقيقت خويش و فراموشي خداوند سبحان، به خود فراموشي برسد،

    در واقع، از هسته مركزي خويش كه همان فطرت الهي، توحيدي و كمال طلب است فاصله مي‏گيرد كه نتيجه آن، مرگ ارزشهاي فطري و گرايشهاي عالي انساني است.

    اين حقيقت در سخن نوراني امير بيان، حضرت علي(ع) نيز به روشني ديده مي‏شود:

    -من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاة و خبط في الظلال...-

    يعني: كسي كه خودش را نشناسد، از راه نجات دور مي‏شود ودر گمراهي غوطه‏ور مي‏گردد.(30)

    بنابراين، يكي از دلايل و ريشه‏هاي ايجاد همه بلاياي فرهنگي و اجتماعي در نظام جامعه، مسأله خدافراموشي است.

    اگر آمار طلاق، دزدي و همه انحرافات اخلاقي و جنسي و...كه نمونه‏هاي بارز انحطاط و ناهنجاريهاي فرهنگي هستند،

    در جامعه‏اي بالا مي‏رود به اين دليل است كه رواج خدافراموشي در بين افراد آن جامعه است. بي‏توجهي به آخرت و ياد خداوند، مهمترين عامل ايجاد شرايط تاخت و تاز شيطان و شيطان‏نماهاست. همان طور كه خداوند در قرآن مي‏فرمايد:

    -وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ-(31)

    يعني: و هر كس از ياد خدا رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا يار و همنشين دائم وي باشد و آن شياطين، همواره آن مردم را از ياد خدا غافل و از راه خدا بازدارند و به گمراهي افكنند.

    اگر يك نگاه جامعه‏شناسانه و دقيق به معضلات اجتماعي و انحرافات اخلاقي داشته باشيم بسياري از آنها ريشه در همين مسأله دارد؛

    چرا كه يكي از عوامل عمده و مهم بازدارنده انسان از گناه و فساد و فرومايگي اخلاقي، ياد خداست اگر ياد خدا نباشد، شيطان همنشين انسان مي‏شود.

    بر اساس آيات ديگر قرآن، كار شيطان ايجاد گمراهي،(32) غرور،(33) عداوت و دشمني،(34) نزاع و درگيري،(35) جدال و درگيري،(36) زيبا جلوه دادن اعمال و رفتارهاي زشت،(37) امر به فحشا و زشتي(38) و... است.

    اگر عداوت و نزاع، درگيري و جدال در ميان زن و شوهر وجود دارد،

    يا فحشا و منكر در جامعه‏اي رواج مي‏يابد و اعمال زشت و ناپسند به عنوان هنجار و ارزش در جامعه نمود پيدا مي‏كند

    و تبذير و اسراف جايگزين صفت ارزشمند قناعت مي‏شود، آيا نتيجه چيزي جز فراموشي ياد خدا و نزديكي به شيطان است؟

    دشمنان فرهنگ بشري، با ايجاد اشتغالات فكري و ذهني كاذب و غيرواقعي، در فراموشي و كم‏رنگ شدن ياد خدا در جامعه سعي مي‏كند؛ چرا كه در اين صورت، مي‏توانند نقشه‏هاي شيطاني خود را به اجرا گذارند.


    تقليد كور كورانه


    در فرهنگ قرآن يكي از ريشه‏هاي انحطاط فرهنگي و نپذيرفتن راه درست، پايبندي متعصبانه به رسوم نادرست ابا و اجدادي و قبيله‏اي است.

    يكي از بزرگترين مشكلاتي كه پيامبران الهي(ص) با آن مواجه بودند تعصبي بود كه امتهاي آنان به پدران و نياكان خويش داشتند.

    قوم موسي،(39) هود(40) و محمد خاتم الانبياء صلي‏الله‏عليه‏و‏آله (41) در مقابل رسولان خويش ايستادند

    و تأكيد ورزيدند كه از راه و رسم و فرهنگ پدرانشان عدول نخواهند كرد. آنان با تقليد و بدون تفكر، حاضر به جايگزيني فرهنگ اسلامي - قرآني به جاي فرهنگ باطل و زشت گذشتگان خود نشدند.

    افزون بر اين، عدم رشد فكري و فرهنگي توده مردم، آنان را به تقليدهاي كوركورانه و پيروي از حاكمان ستم‏پيشه، مي‏كشاند. قرآن كريم، صفت ناپسند اين گروه را در روز قيامت از زبان خودشان چنين بيان مي‏كند:

    -وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ-(42)

    يعني: ايشان مي‏گويند: خدايا! ما از بزرگان و پيشوايان خود پيروي كرديم و آنان ما را به راه ضلالت و گمراهي كشاندند.


    تقليد از بيگانگان


    زمينه و بستر ديگر انحطاط فرهنگي (كه از موارد گذشته، مهمتر است) تقليد بدون استدلال مردمان يك جامعه از بيگانگان است:

    -تَري كَثِيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ-(43)

    يعني: بسياري از آنها را مي‏بيني كه كافران را دوست مي‏دارند؛ چه بد اعمالي از پيش براي خود فرستادند كه نتيجه آن، خشم خداوند بود و در عذاب الهي جاودانه خواهند ماند.

    روشن است كه مراد آيه از دوستي اهل كتاب با كافران، صرف علاقه داشتن نيست بلكه دوستي آميخته با انواع گناه و تشويق به اعمال و افكار نادرست است.

    قرآن با بيان سرانجام اين دوستي، اهل كتاب و همه توحيدگرايان را از تقليد كوركورانه از بيگانگان باز مي‏دارد. حديثي از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه چنين معنايي را تاييد مي‏كند:

    -يتولون الملوك الجبارين و يزينون اهوائهم ليصبوا من دنياهم.-(44)

    يعني: اين دسته كساني بودند كه جباران را دوست مي‏داشتند و اعمال هوس‏آلود آنان را در نظرشان خوب جلوه مي‏دادند تا به آنها نزديك شوند و از دنيايشان بهره گيرند.

    به فرموده حضرت امام خميني قدس‏سره تقليد در پوشاك، خوراك، وسائل تجملي، آداب و رسوم شهواني و... مسلمانان را در انحطاط فرهنگي و فساد پيش مي‏برد و آنان را به ذلت و وابستگي در همه زمينه‏ها مي‏كشاند.(45)

    از اين رو، قرآن اين گونه شباهتها و تقليدها را ممنوع مي‏داند.


    عياشي و خوش گذراني


    يكي از مظاهر و نمودهاي انحطاط فرهنگي در جامعه بشري، پرداختن به عياشي و خوش‏گذراني است. در حقيقت، خواسته نفساني مبتني بر لذتهاي شهواني، سبب شكستن حريمهاي الهي و حتي انكار رسول مي‏شود:

    -وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ-(46)

    يعني: ما هيچ رسولي را در سرزميني نفرستاديم، جز آن كه ثروتمندان عياش آن ديار به رسولان ما گفتند:

    -ما به رسالت شما كافرين و هيچ ايمان و عقيده‏اي به شما نداريم.- و باز گفتند: -ما بيش از شما مال و فرزند داريم و در آخرت هرگز رنج و عذابي نخواهيم داشت.-

    -مترف- كسي است كه در خوشيهاي زندگي غوطه‏ور است و هر چه مي‏خواهد مي‏كند و در استفاده از لذتهاي دنيا و شهوات خود را آزاد مي‏داند.(47)

    به ديگر عبارت، مترفين به طبقه‏اي از بزرگان مرفه مي‏گويند كه مال و خدمتكار بسيار داشته و از نعمت راحتي و آقايي بهره‏مندند تا آن كه نفسهايشان سست شده و در فسق و فجور، غوطه‏ور مي‏شوند و به مقدسات و ارزشها، توهين و به آبرو و زشتيها تعرض مي‏كنند.

    اگر كسي جلوي اينگونه افراد را نگيرد در زمين، فساد به راه مي‏اندازند و زشتي را گسترش مي‏دهند و... سرانجام جامعه را به نابودي فرهنگي مي‏كشانند.

    فرو رفتن در راحتيهاي نفساني و غوطه‏ور شدن در فساد ناشي از ثروت و قدرت، باعث طغيان و سوء استفاده از نعمتهاي خداوند مي‏شود

    و انسانهاي ضعيف را به سركشي در مقابل بندهاي فطرتهاي پاك و قوانين الهي وا مي‏دارد. آنگاه كه چنين مردماني در انحطاط غير قابل بازگشت فرو روند، سنت الهي جريان مي‏يابد و عذاب بر آنان فرود مي‏آيد:

    -كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَها...-(48)

    يعني: چه بسيار شده كه ما اهل دياري را كه به هوسراني و خوش‏گذراني پرداختند، هلاك كرديم.

    ابن خلدون در مقدمه خود به زمينه‏سازي خوش‏گذراني، براي تباهي فرهنگ اهل به توجه كرده و آن را سبب نابودي ارزشها مي‏داند:

    تجمل‏خواهي و ناپروردگي، براي مردم تباهي‏آور است؛ زيرا در نهاد آدمي، انواع بديها و فرومايگيها و عادات زشت را پديد مي‏آورد

    و صفات نيك را از ميان مي‏برد و انسان را به صفات متضاد آن متصف مي‏كند. بنابراين، تجمل پرستي و پيامدهاي آن نشانه بدبختي و انقراض است.(49)


    انحطاط فرهنگي پيامد صفات مترفين


    تجمل‏گرايان و خوش‏گذرانان، داراي صفات و ويژگيهايي هستند كه زمينه انحطاط فرهنگي جامعه و فرد را فراهم مي‏آورد.

    تبلور چنين صفاتي در اجتماع و فراگيري آنها در عموم مردمان يك جامعه، سبب مهمي در انحطاط فرهنگي و اخلاقي به حساب مي‏آيد، بلكه فراتر از آن، در انديشه قرآني انحطاط فرهنگي چيزي جز تحقق اين ويژگيها نيست.

    اگر مظاهر و نمودهاي انحطاط فرهنگي يك جامعه را نمايان شدن فسق، ظلم، بي‏اعتنايي به ارزشها، برتري‏طلبي، افتخار به صفات پوچ و...بدانيم،


    منبع:ام الکتاب

    +ويرايش شده توسط وبلاگ گلستان معنوي قرآن

    نويسنده مطلب: رضاغلامرضايي


    برچسب‌ها: ,