X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ابزار رايگان وبلاگ

وبلاگ گلستان معنوي قرآن - داستان حضرت يوسف(ع)

آخرين مطالب افزوده شده به وبلاگ


  • درباره سوره هاي قرآن
  • آداب تلاوت قرآن كريم
  • چهل حديث قرآني از ائمه
  • چگونگي نزول تدريجي قرآن كريم
  • «سلام» با تفكر در آيات قرآن
  • موضوع: داستانهاي قرآني | تاريخ ارسال: 1392/12/1
    حضرت يعقوب دوازده پسر داشت که يوسف و (بنيامين) کوچکترين آنها بودند و يعقوب آن دو را بيشتراز بقيه پسرانش دوست مي‌داشت. يوسف و بنيامين با بقيه برادرانشان از دو مادر بودند. شبي يوسف درخواب ديد که دوازده ستاره در پيش او سجده کردند که خورشيد و ماه هم جزء آن ستارگان بودند. يوسف نزد پدرش آمد و خوابي را که ديده بود براي او تعريف کرد. پدر خواب او را تعبير کرده و به او گفت: تو روزي پادشاه خواهي شد. ولي مراقب باش که برادرانت از اين خواب مطلع نشوند ولي از بخت بد وقتي آنها مشغول صحبت بودند چند نفر از برادران يوسف پشت دراتاق ايستاده بودند و به سخنان آن دو گوش مي‌دادند و از همان وقت تصميم گرفتند که يوسف را نابود کنند و به دنبال فرصتي مي‌گشتند که نقشه خود را اجرا کنند. از قضا روزي پدر به آنها مأموريتي داد.
    پسرها گفتند که يوسف را هم همراه ما بفرست. او ابتدا موافقت نکرد ولي با اصرار زياد پسرانش، قبول کرد که يوسف را با آنها بفرستد.
    اما وقتي يعقوب از يوسف جدا مي‌شد گفت: خدايا من يوسفم را به تو مي‌سپارم و او به اميد خدا يوسف را به پسرانش سپرد.
    پسران يعقوب از موافقت او بسيار خوشحال شدند و در حالي که يوسف هم با آنها بود به راه افتادند. درآن موقع يوسف پسر بچه اي بيش نبود ولي از هوش سرشاري برخوردار بود و ازهمان اول متوجه نقشه شيطاني برادرانش شد. آنها مقداري راه آمدند تا به چاهي بزرگ که بين راه کنعان و مصر بود رسيدند و يوسف را در آن چاه انداختند و مطمئن بودند که راه نجاتي براي او وجود ندارد. بعد پيراهن يوسف را به خون گوسفندي آغشته کردند تا براي اثبات ادعاي خود، آن را نزد پدر ببرند. آنها به يعقوب گفتند که يوسف را پيش وسايل خود گذاشته و براي اسب سواري و تيراندازي رفته بودند.
    اما وقتي برگشتند ديدند که گرگ يوسف را دريده است. ولي يعقوب که فرزندش را به خداسپرده بود مي‌دانست خدا از او محافظت، مي‌کند و پسرانش دروغ مي‌گويند. پيراهن خون آلود را گرفت و روي خود را به آن خون ماليد تا آنکه روي مبارکش به آن خون رنگين شد و گفت: تا امروز گرگي از اين حليم تر نديده ام. پسر مراخورده و پيراهنش را پاره نکرده است ! او در فراق يوسف مدت چهل سال گريه کرد تا حدي که چشمانش کور شد.
    يعقوب فرزند محبوبش را به خدا سپرده بود و با وجود مکر برادران، خدا با يوسف بود تا تاريخ را قربانگاه مکر برادراني نامهربان نمايد. تااين که کارواني
    از کنار چاه مي‌گذشت و خواستند که چند ساعتي در کنار آن چاه استراحت کنند. فردي را فرستاند که از چاه برايشان آب بياورد. ولي وقتي او دلو را از چاه بيرون آورد پسر بچه اي در آن بود. اهل قافله او را با خود به مصر بردند و به قيمت زيادي فروختند. چون خريداران يوسف زياد بودند، به طوري که خريداران حاضر بودند هم وزن يوسف طلا بدهند.
    درنهايت در بين خريداران عزيز مصر برنده شد که به تازگي با زليخا ازدواج کرده بود. زليخا همسر عزيز مصر، شبي خواب ديد که عاشق فردي شده که عزيز مصر خواهد شد. وقتي که عزيز، يوسف را به خانه برد به زليخا همسرش گفت اين پسر بچه راخريده‌ام او را به فرزندخواندگي يا به غلامي‌ قبول کن. زليخا تا چشمش به يوسف افتاد ديد او همان است که در خواب ديده بود. پس بسيار خوشحال شد و به او عشق مي‌ورزيد.
     کم کم يوسف به جواني رسيد و روزبه روز زيباتر مي‌شد و زليخا از عشق او مي‌سوخت ولي يوسف که عشق خدا براو غالب بود به زليخا توجّهي نداشت. تا اينکه روزي زليخا از يوسف خواست که همراه او برود. يوسف با بي ميلي همراه او به راه افتاد. زليخا به او گفت که تو از جلو حرکت کن. آنها وارد کاخي شدند که هفت اطاق در داخل هم داشت.
    از اطاق اول که گذشتند زليخا در را پشت سر خود بست و وارد مکاني شدند که هيچ کسي نمي‌توانست آنها را پيدا کند آنوقت پيش يوسف رفت و آنقدر او را وسوسه کرد که نزديک بود که فريب زليخا را بخورد. امّا از آنجائي‌که خدا بايوسف بود يک مرتبه زليخا به طرف مجسمه‌اي که بالاي کاخ بود رفت و روپوشي بر روي آن مجسمه انداخت. يوسف سوأل کرد که اين چه عملي بود که انجام دادي‌؟ زليخا جواب داد: آخر اين مجسمه خداي من است و نمي‌خواهم که او مرا درحال گناه کردن ببيند. يوسف به خود آمد و با خود گفت اين زن کافر از سنگي که آن را خداي خود مي‌داند مي‌ترسد و من از خداي يکتا که ناظر برتمام اعمال من است نترسيده و دست به کاري بزنم که او راضي نيست. اين بود که فوراً از خدا کمک خواست و گفت: خدايا مرا از دست اين زن وسوسه انگيز نجات ده و آنگاه پا به فرار گذاشت. درها يکي پس از ديگري به قدرت خدا باز شد. وقتي که مي‌خواست از در هفتم بيرون بيايد زليخا پشت سر او رسيد و پيراهنش را گرفت يوسف مي‌خواست فرار کند، ولي زليخا نمي‌گذاشت. در همان موقع پيراهن يوسف از پشت پاره شد. اتفاقاً عزيز مصر آنها را ديد و گفت: چه خبر شده است ؟ زليخا جواب داد: يوسف مي‌خواست به من تجاوز کند‌! اما در آن محلي که آنها با هم گفت و گو مي‌کردند گهواره يک بچّه شيرخواره بود. حضرت يوسف گفت که از اين طفل بپرسيد که چه کسي گناهکار است‌؟ رفتند نزد گهواره بچه و از او سؤال کردند. بچه به امر خدا شروع به صحبت کرد و گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده است حق با زليخا مي‌باشد و اگر پيراهن يوسف از عقب پاره شده باشد حق با يوسف است. همه ديدند که پيراهن يوسف از عقب پاره شده است. زليخا و عزيز با ناراحتي يوسف را رهاکردند.
    ولي ميان غلامان و کنيزان همهمه افتاد. زنان مصر گفتند که زن عزيز با غلامي ‌رفت و آمد مي‌کند و شيفته او شده است. چون زليخا اين حرفها را شنيد تمام آن زنان را در مکاني جمع کرد و به دست هريک کاردي و ترنجي داد. آن وقت يوسف را صدا کرد و گفت: بيرون آي. وقتي زنان او را ديدند شيفته زيبايي جمال او شدند و به جاي ترنج، دستهاي خود را بريدند. آن وقت زليخا گفت: حالا ديديد که من تقصير نداشتم ! زنان گفتند: حق با شماست و ما ديگر صحبت نمي‌کنيم. اما يوسف در زندان به خاطر رهايي از دست وسوسه هاي زليخا نفسي راحت کشيد و خدا را شکر کرد. در زندان دو نفر ديگر با يوسف بودند که شبي خوابي ديدند و آنها را براي يوسف تعريف کردند. يکي از آنها خواب ديد که ناني بر سر دارد که مرغي از آن مي‌خورد، آن ديگري خواب ديد که در دربار شاه است و ساقي شراب شاه است. يوسف به اوّلي گفت: تو اعدام مي‌شوي و به دومي‌گفت: تو آزاد خواهي شد و به شغل گذشته خود مشغول خواهي شد. سپس به او روکرد و گفت: نزد پادشاه که مي‌رسي بگو: يوسف بي‌گناه زنداني شده است. ناگهان جبرئيل در زندان ظاهر شد و به او گفت: چه کسي تو را از چاه نجات داد‌؟ گفت: پروردگارم.
    گفت: که فرمود ستاره ها بر تو سجده کنند؟ گفت: پروردگارم. گفت: چه کسي تو را از دست زليخا نجات داد در صورتيکه هفت در از پشت بسته شده بود ؟ گفت: پروردگارم. آنگاه جبرئيل گفت: پروردگار تو مي‌گويد چه باعث شده بود که حاجت خود را از مخلوق بخواهي نه از من، وبه علت آن گفتار چند سال در زندان بمان.
    آن شراب ريز (ساقي) آزاد شد و به شغل خود در دربار شاه مشغول شد و فراموش کرد که سفارش يوسف را به شاه بگويد و آن زنداني ديگر فرداي همان روز اعدام شد. حضرت يوسف هفت سال در زندان ماند تا اينکه شبي پادشاه خواب ديد که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را مي‌خوردند و هفت خوشه گندم خشک، هفت خوشه سبز را مي‌بلعند. ولي هيچ کس نتوانست خواب او را تعبير کند. ناگهان آن شراب ريز که يوسف خوابش را تعبير کرده بود گفت: يک نفر درزندان است که خواب را خوب تعبير مي‌کند به من اجازه بدهيد که به زندان بروم و از يوسف تعبير اين خواب را سؤال کنم و شاه را از نگراني رهايي دهم. پادشاه با او اجازه داد. او نزد يوسف آمد و گفت: اي يوسفي که هرچه مي‌گويي همه راست و درست است، من از پيش پادشاه آمده ام. شاه، خوابي ديده که همه از تعبير آن عاجزند و مرا نزد تو فرستاده است تا تعبير خوابش را از تو بپرسم. آن‌وقت خواب را براي يوسف تعريف کرد. يوسف گفت: هفت سال متوالي زراعت کند و از هر خرمني که درو مي‌کنيد فقط به اندازه نياز خود برداريد و بقيه را درانبار ذخيره کنيد، چون اين هفت سال بگذرد، هفت سال قحطي مي‌شود که ذخيره شما به مصرف نياز همگان برسد جز اندکي که بايد براي کاشتن در انبار نگه داريد.
    آنگاه بعد از قحطي، سالي مي‌آيد که مردم در آن به آسايش و وسعت و فراواني نعمت مي‌رسند.
    پادشاه بعد از شنيدن اينها گفت که برويد و يوسف را نزد من آوريد. چون فرستاده شاه نزد يوسف رفت، يوسف گفت: برو و از قول من از پادشاه بپرس که چه شد که همه زنان مصري دستهاي خود را بريدند؟
    شاه زنان مصري را گفت که حقيقت را بگويند. همه گفتند: حاش الله که ما از يوسف هيچ بدي نديده ايم. در اين حال زليخا اظهار کرد که اکنون حقيقت آشکار شد. من به خواهش نفس خود با يوسف عزم مراوده داشتم و البتّه يوسف راستگوست. يوسف گفت که من براي خودنمايي اين کار را نکردم بلکه مي‌خواست عزيز متوجّه شود که من به او خيانت نکرده‌ام.
    چون پروردگار من هرگز خيانتکاران را با مکر و خدعه به مقصود نمي‌رساند. من خودستايي نکرده و نفس خود را از عيب و نقص مبرا نمي‌دانم و خدا به لطف خاص خود مرا حفظ کرد زيرا خداي من بسيار آمرزنده و مهربان است. شاه گفت: يوسف را نزد من بياوريد که او را از زندان خلاص و از خاصان خود گردانم. وقتي پادشاه يوسف را ديد گفت: امروز مقامت معلوم شد، نزد ما اميني. و صاحب مقام و منزلت خواهي شد. يوسف به شاه گفت: دراين صورت مرا به خزانه داري مملکت و ضبط دارايي کشور بگمار که من در حفظ دارايي و محافظت آن دانا و بصيرم.
    يوسف در مصر به خزانه داري مشغول شد و براي قحطي مردم را آماده نمود. بعد از گذشت هفت سال قحطي تمام کشور را فرا گرفت حتّي مردم سرزمين کنعان نيز دچار خشکسالي شدند. برادران يوسف به مصر نزد يوسف آمدند. در همان نگاه اوّل يوسف، برادران خود را شناخت ولي آنها او نشناختند.
    يوسف بار غله آنها را بست سپس از آنها پرسيد که شما برادر ديگري نيز داريد ؟ گفتند: يک برادر پدري هم داريم. گفت: مي‌خواهم که در سفر بعدي او را هم نزد من بيارويد به خاطر اينکه من بهترين ميزبان براي شما بودم و مقدار زيادي غله از خودم به شما عطا کرده ام و اگر او را همراه خود نياوريد ديگر به اينجا نياييد و از من تقاضاي مساعدت نکنيد. برادران گفتند: مي‌کوشيم تا پدرمان را راضي کنيم و برادرمان را همراه خود بياوريم. آنگاه يوسف به غلامان خود گفت که اين ظرف را در ميان بارهاي کنعانيان بگذاريد تا وقتي آنها رفتند متوجّه شوند که غله را بدون چشم داشت به آنها داده ام. بنابراين آنها دوباره به اينجا باز مي‌گردند. وقتي برادران يوسف نزد پدر بازگشتند. گفتند که غله بسيار به ماداد وگفت اگر برادر خود را همراه آوريد به شما گندم فراوان خواهم داد: البتّه ما کاملاً مواظب او هستيم. يعقوب گفت: آيا من همان قدر درباره اين برادر به شما مطمئن باشم که درباره يوسف بودم.
    خدا بهترين نگهبان و مهربانترين مهربان هاست.
    وقتي برادران بارها را گشودند و متاعشان را ديدند به پدرشان گفتند که: ماديگر چه مي‌خواهيم با همين مال التجاره به مصر مي‌رويم و براي اهل بيت خود غله تهيه مي‌کنيم. و از برادرمان نيز محافظت مي‌نمائيم و به اين ترتيب بار شتري برغله اي که اکنون آورده ايم مي‌افزاييم. يعقوب در جواب گفت تا شما براي من به خدا قسم نخوريد که او را برگردانيد من هرگز او رابا شما نخواهم فرستاد. آن وقت پسران يعقوب عهد بستند و به خدا قسم خوردند. يعقوب گفت خدا بر قول و عهد ما وکيل و گواه است و سرانجام بنيامين با برادران خود راهي سرزمين مصر شد. موقع رفتن پدر به آنها سفارش کرد که چون به مصر رسيديد همه از يک در وارد نشويد ؛ بلکه از درهاي مختلف، وارد مصر شويد، چون مي‌خواست از چشم بد گزندي به آنها نرسد. هنگامي‌که فرزندان يعقوب به در بارگاه يوسف رسيدند پرسيدند که شما کيستيد ؟ گفتند که ما کنعاني هستيم که به دستور ملک شما برادر خود را آورده ايم. يوسف گفت که بنشينيد. آنها در کنار بساط خود نشستند. يوسف دستور داد که شش سفره آماده در پيش آنها نهادند و گفت هر دو برادر در کنار يک سفره بنشيند. با اين ترتيب بنيامين که تنهاي تنها مانده بود شروع به گريه کردن کرد و بيهوش شد. گلاب برصورتش پاشيدند تا به هوش آمد. يوسف گفت اي جوان کنعاني چه شده است. گفت من به ياد برادرم يوسف افتادم. زيرا اگر او زنده بود با من برسر اين سفره مي‌نشست و من نيز تنها نبودم. پس يوسف فرمود: بيا تا من به جاي برادر تو درکنارت بنشينم. پس دستورداد که سفره را بردارند و در پشت پرده اي که جايگاه او بود پهن کنند بعد او را صدا کرد و در کنار خود جاي داد و هنوز يوسف نقابي راکه برچهره خود کشيده بود باز ننموده بود يوسف دستش را به سوي غذا دراز کرد ناگهان بنيامين دست او راديد و دوباره شروع به گريستن کرد و گفت اي ملک دست تو بسيار شبيه دست برادرم است وقتي يوسف اين حرف را از برادر محبوب خود شنيد ديگر طاقت نياورد ونقاب از چهره برداشت و گفت: بنيامين ! من برادر تو هستم و ناراحت نباش از کاري که برادرانت در حق من کردند. بنيامين وقتي روي يوسف را ديد يک بارديگر بيهوش شد. وقتي بهوش آمد دست در گردن يوسف انداخت و شروع کرد به گريه کردن و گفت ديگر از تو جدا نمي‌شوم. يوسف گفت غم مخور بهانه اي پيدا مي‌کنم و تو را با خود نگه مي‌دارم. او گفت حال که درکنار توهستم هيچ ترسي ندارم. امّا يوسف انديشيد که بايد ترفندي بزند تا بتواند بنيامين را در نزد خود نگه دارد. بنابراين وقتي برادرانش مي‌خواستند بار قافله خود را آماده کننده جام زرين خود را در ميان بار آنها نهاد و آنگاه فرياد زد که اي اهل قافله بدون شک شما دزد هستيد و بنيامين را نزد خود نگاه داشت. آنها به ناچار نزد يعقوب بازگشتند و تمام ماجرا را براي پدرشان تعريف کردند. يعقوب گفت: من دوباره صبر پيشه مي‌کنم بر اين اميد که خدا فرزندم را به من بازگرداند که او خداي داناو درستکار و مهربانست. آن وقت يعقوب دوباره در فراق يوسف شروع به گريستن کرد. فرزندانش گفتند: تو آنقدر يوسف يوسف مي‌کني که مريض مي‌شوي و يا هلاک مي‌گردي. يعقوب گفت من با خداي خود درد و دل مي‌کنم و از لطف بي حد خدا چيزي مي‌دانم که شما از آن ناآگاهيد. برويد و از حال يوسف و برادرش تحقيق کنيد برادران به اميد پدر باز به مصر آمدند و بريوسف وارد شدند و گفتند اي عزيز مصر ! ما سالهاست که با اهل بيت خود به فقر و بيچارگي گرفتار شده‌ايم و با متاعي ناچيز نزد تو آمديم پس به ما محبت فرما و به اندازه احسانت به ما صدقه اي بده و مارا دستگير کن که خدا صدقه دهندگان را نيکو دارد و به آنان پاداش مي‌دهد. يوسف که نيازمندي و دلشدگي برادران را ديد دلش به رحم آمد وپرده ازروي کار برداشت و چه پرده برداشتني‌!
    يوسف روبه برادرانش کرد و گفت: شما برادران يوسف از روي جهل و ناداني فهميديد که با او چه کرديد ؟ آنها گفتند: آيا تو يوسف هستي؟ پاسخ داد: آري من يوسفم و اين برادر من است که خدا با محبت و مهرباني بي حساب خود بر ما نهاد و بعد از چهل سال ما رابه هم رساند. آن وقت برادران گفتند که ما مقصريم و خدا تو را بر مابرگزيد. يوسف گفت شرمنده نباشيد، زيرا من شما راعفو کردم خدا هم شما را ببخشايد که او مهربانترين مهربانان است اکنون پيراهن مرا نزد پدرم ببريد و به روي او بيفکنيد تا ديدگانش بازگردد و آنگاه او را با همه‌ي قبيله و خويشاوندان نزد من آوريد. چون کاروان از مصر خارج شديعقوب در قبيله خود بود گفت اگر مرا مسخره نکنيد من بوي يوسف رامي‌شنوم (بوي پيراهن گم کرده خود را مي‌شنوم) اطرافيان زبان به ملامت گشودند و گفتند از قديم الايام تاکنون حواس و عقلت پريشان شده است.
    بعد از آنکه بشير بشارت داد که يوسف زنده است و در مصر مي‌باشد وپيراهن يوسف را برصورت يعقوب افکندند. آنگاه ديده حضرت يعقوب روشن شد وگفت به لطف خدا، از چيزي آگاهم که شما آگاه نيستيد. آنگاه برادران يوسف تضرع و زاري کردند و از پدر عذرخواهي کردند و خواستند که براي آنها از درگاه خدا، طلب آمرزش کند که او بسيار آمرزنده است. پس همگي بر يوسف وارد شدند. يوسف پدر و مادر خود راگرم در آغوش گرفت و گفت بهتر است به شهر وارد نشويد و آنگاه همه را در محلي جمع کرد تا شکر خدا را بجاي آورند. خدايي که اگر همه موجودات دنيا جمع شوند تا بنده اي را به زمين بزنند تا او نخواهد حتّي برگي از شاخه اش جدا نمي‌شود.
    برادران بخاطر خطا و گناهي که در حق او کردند به سجده افتادند و طلب عفو و بخشش کردند. يوسف گفت: اين است تعبير خوابي که ديده بودم. اين واقعيت قرآني و تاريخي به مانشان مي‌دهد که عنايت الهي اگر شامل حال بنده اي شود اگر تمام موجودات جمع شوند و بخواهند آن بنده رانابود کنند و يا مورد بي مهري قراردهند محال است. بنابراين هميشه انسان بايد با خدا باشد و امورات خود رابه او واگذار نمايد و در برابر مشکلات او را تکيه گاه خويش قرار دهد و مقاومت هم داشته باشد.
    و براين عقيده هم ثابت قدم باشد که خداوند قادر وتوانا است. البتّه اين مورد را انسان بايد مدّ نظر داشته باشد که بسياري از خواسته هايش به صلاح او نمي‌باشد و ممکن است برايش ضرر داشته باشد ولي سخت خواهان انجام آن مي‌باشد.
    ولي بعداً متوجّه مي‌شود که براي او ضرر داشته است و اين مورد را فقط خدا مي‌داند و در اين رابطه آيه اي در قرآن آمده است که بنده مرتباً دعا مي‌کند که آرزويش برآورده شود ولي خداوند که عليم و آگاه است از بجاآوردنش سرباز مي‌زند و در اين رابطه داستاني است که درزمان حضرت موسي (ع) شخص فقيري از راه خارکني امرار معاش مي‌کرد و زندگي فوق‌العاده فقيرانه اي داشت و براثر خارکني دست هايش زخمي‌و پينه بسته شده بودولي بااين همه زحمت، راضي بود و زندگي آرام همراه با قناعت داشت او مرتب از خدا مي‌خواست که به او يک دست قاله (علف بر) بدهد تنها آرزويش اين بود که اين وسيله را پيدا کند تا اينکه خدمت حضرت موسي (ع) رسيد و از او خواهش کرد تا در کوه طور تقاضاي او را به خداوند عرض کرد. ولي حضرت حق به موسي گفت که صلاح اين خارکن نيست که دست قاله اي داشته باشد. حضرت موسي (ع) به خارکن گفت که خداوند مي‌فرمايد که داشتن آن صلاح تو نيست. امّا مرد خارکن برتقاضاي خود پافشاري کرد مجدداً حضرت موسي (ع) خواسته او رادر پيشگاه خداوند بازنمودتا اينکه حضرت باريتعالي با خواسته او موافقت کرد و آن مرد صاحب يک دست قاله شد. اين مرد خارکن توانست خار بيشتري فراهم کند و در مدت کمي‌خار زيادي تهيه کرد و به شهر آورد و باقيمت زيادتري فروخت و پول بيشتري بدست آورد ومقداري آذوقه خريد و باپول اضافي آن يک شيشه ضراب تهيه کرد و خود و با آن دست قاله، فردي راکشت و در نهايت به دار آويخته شد. خداوند به حضرت موسي (ع) فرمودکه صلاح آن خارکن نبود که چنين ابزاري داشته باشد و براثر اصرار تو اين دستقاله را به او دادم. خداوند بيش از پدر و مادر نسبت به شما مهربان است و حاضر نيست که بنده اي دچار گرفتاري شود. زيرا او منبع لطف و فيض است همچنين حکايت کنند که درزمان حضرت موسي (ع) يک عابدي بود که دايماً به کار عبادت مشغول بود و برعبادت و شب زنده داري اصرارداشت که ديگر قدرت برپا ايستادن نداشت. چنان از خوف خدا گريه مي‌کرد و بي تاب مي‌شد که قابل تعريف و توصيف نيست. او آنقدر از ترس خدا گريه کرد که درنهايت کور شد. روزي آن عابد خدمت حضرت موسي (ع) عرض کرد که از خدا بخواه براي امرار معاش به من يک گاو عنايت کند تا از شير او تغذيه نمايم و بقيه عمر خود را به فراغت به عبادت بگذرانم. حضرت موسي (ع) بعد از مناجات تقاضاي عابد رابه خداوند گفت. به موسي ندا رسيد که به اين بنده بگو اگر تو رضايت مي‌دهي که درمقابل گاو تو، يک گوسفند به همسايه ات بدهم، خواسته تو برآورده مي‌شود. عابد گفت يا موسي اگر قرار باشد همسايه من صاحب گوسفندي باشد من به طور کلي از داشتن اين گاو منصرف مي‌شوم و گاو نمي‌خواهم.
    مي‌بينيم که اين عابد با تمام عبادت خودهنوز به کمال نرسيده بود و هنوز خوي حيواني و حسادت در او بود. بدون شک اگر فردي باچنين عقيده اي بميرد جايگاه او در قعر جهنم است و اصطلاحاً نه دنيا را دارد نه آخرت را.

    منبع:www.rahmat2.ir

    نويسنده مطلب: رضاغلامرضايي


    برچسب‌ها: ,,,